+  

به نام خدایی که همیشه مراقب بنده هاشه

سلام.....

من این وبلاگ روبازکردم تاخاطرات یه دختر که ازدوستای خوب خودمه روبنویسم...

اسم من ساراست،شاید از خودتون بپرسیدکه چراخاطرات یه نفر دیگه ؟ چراخاطرات خودم رونمی نویسم؟؟؟

راستش روهم بخواین خودم هم نمی دونم...

من اسم تمامی شخصیت های این داستان روعوض کردم واسم اون دخترروهم می ذارم.....ساحل..... .

این داستان رواز زبان خود ساحل می نویسم .......

‌‌‌‍ "اسم من ساحله..... 14 سالمه.......عاشق نقاشی کردنم .......و.......تکواندو......... .الان هم به تازگی کمربندقرمزم روگرفتم. ....یعنی یازده شهریور2روزبعدازماه رمضون سال90با چندتاازبچه های باشگاه رفتیم زنجان اون جاازمون آزمون گرفتن به کمک خداجونم قبول شدم ان شاا... اگه خدا بخواد سال بعد همین موقع دوباره میریم زنجان اگه قبول بشم میرم کمربندمشکی.....به خاطر علاقه ام به نقاشی و تکواندومی خوام که رشته ی

گرافیک بخونم و یه استادنقاشی و استادتکواندومثل استادخوبم بشم.

بزرگترین آرزویی که دارم اینه که درمسابقات آسیایی که هر4سال یک باربرگذارمی شه شرکت کنم و مدال طلا برای کشورم کسب کنم  و با این کارم زحمات پدر ومادرم و ازهمه مهم تر استادم رو جبران کنم.یه برادرکوچیکتربه اسم حامد دارم .....خیلی خیلی دوستش دارم یا بهتر بگم......

عاااااااااشقشم.....   .ولی نمی دونم چرااین قدر باهاش بداخلاقم مادرم همیشه میگه : (( بابادختریه خورده بااین برادرت مهربون باش...))

ولی مگه میشه دست خودم که نیست....... ."

خب فکرکنم به اندازه کافی درمورد ساحل فهمیدید. یه چیزایی رو هم میخوام که خودم از ساحل تعریف کنم

زیبا همیشه نمازش رو می خونه ..... روزه اش رو کامل میگیره ..... به بزرگترش احترام می ذاره وهم چنین تمام

خصوصیاتی که می شه به یه دختر نجیب دادرو داره ولی فقط ......  موهاش رو می ذاره بیرون ..... همین ......

با هیچ پسری دوست نمی شه چون بر این اعتقاده که اگه با پسری دوست بشه بادستای خودش سرنوشتش رو

خراب می کنه پدرش خیلی دوستش داره خیلی ..... ساحل نمی تونه نگاه های سردپدرش،رفتارهای مادرش

روتحمل کنه شایدبتونه که بی اعتمادی اوناروتحمل کنه ولی نمی تونه ایناروتحمل کنه خودش میگه که: اگه بابام باهام سردبشه اگه دیگه مادرم ازم متنفربشه اگه دیگه بابام مثل همیشه باهام شوخی نکنه و به قول مادرم اذیتم نکنه میمیرم.....میمیرم.....میمیرم.....

مادروپدرم تمام زندگی منن نمی تونم اوناروبادستای خودم ازدست بدم.....نمی تونم........... .

خب دیگه بسه به اندازه کافی درمورد ساحل فهمیدید خاطرات ساحل روازقسمت بعد میتونیدبخونید.

راستی من هرهفته روز جمعه ها قسمت بعدی این داستان رو مینویسم و ازتون ممنون میشم که برام نظراتتون رو بنویسید اگه هم انتقادی درمورد این وبلاگ دارید میتونید بنویسید مطمئن باشید به همه شون جواب میدم.

.............تاقسمت بعدی خدانگه دارتون باشه............ .

 

سلام......

امیدوارم حالتون خوب باشه ازامروزقراره که داستان زندگی ساحل جون روشروع کنیم.....

"میخوام داستان روازامتحانات ترم اول سال دوم راهنمایی شروع کنم ..........

اواسط امتحانات یعنی 19دی تولدم بود تولد 14 سالگیم.......مادر وپدرم دستبندطلابه قیمت 720 هزارتومن

برام خریدن......اون روزخیلی روزخوبی بود .

امتحانات که تموم شد منتظرنتیجه زحماتمون شدیم که به لطف خداوقتی کارنامه ام به دستم رسید دیدم که معدلم

20 شده.......البته دخترمعلم بایدم همچین معدلی داشته باشه....... .

یه هفته قبل ازتعطیلات نوروزعروسی پسرخاله ام بود.....تعطیلات نوروزامسال رو برعکس سال های دیگه تصمیم

گرفتیم به مسافرت بریم......سال تحویل روتو قم بودیم.......بعد راهی اصفهان شدیم.......بعد هم شیراز...... بعد......

کازرون.....خرم آباد.........بندرگناوه........بوشهر........اهواز..........اراک و......

خیلی خیلی بهمون خوش گذشت.

بعدازامتحانات ترم دوم کلاس نقاشی ثبت نام کردم.......بهم نخندین رنگ روغن میرم تابلو های خوشجل میکشم....

درکنارنقاشی باشگاه هم میرفتم وحالا هم میرم........قبل از ماه رمضون رفتیم شمال..........

یه اتفاق بد تو تابستون امسال برام افتاد ولی دودلم که بگم یا نه ........دوست ندارم بگم. ....ولی فکرمیکنم اگه نگم

داستانم جالب نمیشه.........خب من که فیلمنامه یا داستان برای منتشرشدن کتاب نمینویسم تا بخوام که داستانم

جذاب بشه یا نه.

پس نمینویسمش ......البته شاید به ساراگفتم تا یه سایت دیگه باز کنه وچیزایی که نمیخوام بنویسمشون رواون جابنویستشون......

آره........این جوری بهتره همین کاررو میکنم اون یکی سایت که آماده شد آدرسشوبهتون میدیم ......"

آزمون

جمعه 11شهریور90ساعت 6ونیم صبح منو بچه هایی که آزمون داشتن توباشگاه منتظرماشین بودیم تابریم زنجان برای آزمون ارتقاء کمربند.

هوایه خورده سردبود و استرس بدتر باعث میشد که بیشترسردمون بشه....

بالاخره ماشین اومد وما که 6 نفربودیم انتهای ماشین نشستیم.......از وقتی که راه افتادیم تاوقتی که برسیم زنجان صحرا برامون از خاطراتش

توخانه تکواندو،مسابقاتش و چیزای دیگه تعریف کرد و ماخندیدیم.

اماوقتی که رسیدیم زنجان صحرا دیگه ساکت شد ودوباره استرس به جونمون افتاد دستای من که به کل یخ کرده بود و دندونام بهم میخورد.

بالاخره رفتیم توباشگاه ولباسامونو عوض کردیم ومنتظرشدیم تااسممون روصدابزنن .

خلاصه اسم منوصداکردنو رفتم آزمونم رو به خوبی دادم و قبول شدم....هوراهورا......

اما..........توراه برگشت برعکس رفتنمون همه خوابیده بودن ......صحرا سرش روشیشه ی پنجره بود........آرزوسرش رو صندلی جلویی بود.......

نازنین روی آرزو ولو شده بود .......... .

من نیم ساعت قبل از این که به شهرمون برسیم توشهری که مادرم توش به دنیا وبزرگ شده بود پیاده شدم وبا بابایی رفتیم باغ خاله ام...

حدودا ساعت4بود که رسیده بودیم باغ و من داشتم ناهار میخوردم.

بعد هم رفتیم خونه و فرداش که بشه شنبه رفتم کلاس نقاشی ......... یکشنبه رفتیم باشگاه و کمربندمون رو بچه های ارشدیعنی کمربند های مشکی

برامون بستن........ .

خب دیگه بسه ....... خسته شدم ............. بببببببببببااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای .

 

بازم سلام حالتون خوبه ........ خوب خداروشکر....

واما ادامه داستانمون....

میخوام قبل ازاینکه ادامه داستان رو بگم یه تشکر خیلی خیلی بزرگ از پسردایی عزیزم رضا جون بکنم...

داداشی ازت واقعاممنونم به خاطر تمام کارهایی که تا الان برام کردی مطمئنن خودت میدونی درموردچی حرف میزنم

امااگه بازم متوجه نشدی میتونی بهم زنگ بزنی خودم بهت میگم ، رضاجون حتمایه روزبه دیدنمون بیا خیلی خیلی دلم برات

تنگ شده .......  

خیله خب دیگه تقدیروتشکربسه

حتما فهمیدیدکه این بارداستانموزودترنوشتم ...... راستشو بخواین حوصله ام سر رفته بود وچیزی هم برای نوشتن نداشتم به همین خاطر

مطلب امروزمون زیادجالب نیست ولی جمعه داستانموادامه میدما یادتون نره....

رضاجون نمی دونی چه اتفاقی برام افتاده کاش میتونستم تو این سایت اون اتفاق رو برات بنویسم تابدونی که چه بلایی سر دخترعمه ات

اومده....شاید اگه قضیه رو بشنوی باخودت بگی یه جورمیگه اتفاق انگاردنیارو سرش خراب شده ولی این اتفاق برای من که تاحالا این اتفاقات براش

نیفتاده خیلی اتفاق بدیه حتی کارم به جایی رسیده بود که توباشگاه گریه میکردم.

.........امیدوارم به زودی ببینمت......

خیله خب بابا دیگه گریه زاری آبغوره گرفتن بسه........ یعنی من این حرفو میگم ولی ساحل جون هنوز دلتنگی هاش تموم نشده از اون جایی که من دوست بدی برای ساحل نیستم اجازه میدم که یه خورده هم دردودل کنه تاخالی بشه....

دوروزپشت سر هم خواب این رو میدیدم که دایی جواد داره باهامون آشتی میکنه نمیدونیدچه حالی داشتم راستش قضیه اینه که من سه تا دایی دارم:

علی اکبر،علی اصغر و دایی جواد ازبزرگ به کوچیک براتون نوشتم و هم چنین سه تاهم خاله دارم این دایی جواد ما بعداز فوت پدربزرگم دیگه

با دوتادایی هام قطع رابطه کرد علتشم نمی دونم و خاله هام هم هیچ کدوم به جزدوتا خاله بزرگام خونه ی اون یکی دایی هام نمیرفتن ما هم جز

اون نرفته ها بودیم ولی دو سال پیش قضیه عروسی دختر دایی ام پیش اومد و ماهم دیگه رفت آمد رو با دایی اکبر شروع کردیم بعد هم کم کم با

دایی اصغر که پدر رضاست......راستشو بخواین برادر همکار بابام که خیلی هم باهم رفت آمد داشتیم میخواست بادختردایی ام عروسی کنه

خلاصه عروسی سرگرفت و دایی جواد وقتی که فهمید ماخونه اون یکی دایی هام میریم با ماهم قطع رابطه کرد .الان حدود دو ساله که من

دایی ام رو ندیدم به خاطر همین میخوام این جا بهش بگم:

واقعاهمه دایی ها این طوری ان ؟ دایی بچگی هام یادته ؟ یادته منوباموتورت میبردی بیرون ..... همیشه برام عروسک یا مجسمه ی قورباغه می خریدی؟ فکرمیکردم دوستم داری......همه عموهام وقتی مجرد بودن خیلی دوستم داشتن ولی وقتی عروسی میکردن دیگه زیادمثل سابق دوستم

ندارن.........ولی تو حتی بعد از عروسی ات هم دوستم داشتی ......... حداقل من این طوری فکرمیکردم .........من نمی دونم که یه روزی این

سایتو میخونی یا نه ولی اگه...اگه یه روزی خوندی میخوام بدونی که این رسمش نیست.....این نامردیه........ مادرم شب وروز به خاطر کاری

که باهامون کردی گریه میکنه .........واقعا این رسمشه.......؟؟؟؟اگه یه روزی این سایت رو خوندی میخوام که جوابتو برام بزاری که چرااین کارو

باهامون کردی؟چه اشتباهی ازمون سر زده بود.........؟؟؟؟؟؟

از کسایی که میتونن به دایی بی رحم ساحل جون خبر بدن که این سایت وجود داره از این کار غفلت نکن خواهش میکنم

 بهش خبر بدن مخصوصا توآقا رضا تو حتما میتونی به عموجوادت خبر بدی پس غفلت نکن حتما خبر بده.........

تو کارهای زیادی برای زیبا کردی ولی این کارو هم بکن البته اگه میخوای که این خونواده مثل قبل از فوت پدربزرگت دورهم

 جمع بشن....

 

سلام عزیزای خوشگل و مشجل، خوبید؟ اوضاع خوبه؟ خب خداروشکر...یه خبر خوب....میخوام یه سایت دیگه بازکنم.... .

امابرای چی؟باساحل فکرکردیم که یه سایت باز کنیم تا شما عزیزابرین اون جا و دردودل هاتون رواون جابنویسید....

تنها کاری که باید بکنید اینه که میرین به سایت aramesh. درد ودلهاتون یا حرفایی که میخواین به کسایی بگین که رودر رو

نمی تونین بگین رو می نویسید.......

اگه هم خواستید اسمتون رو برامون بزارید.....ولی اسم شهرتون رو حتما بنویسید......

قصد ما ازاین کار اینه که میخوام ببینیم شماعزیزا از کجای ایران چه مشکلاتی دارید.......  

اگه هم تونستیم راهنمایی تون میکنیم ....البته اگه قبول کنید........ .   

دو سه روز بعد از عید فطر 90 یه مغازه ی جمع و جور بازکردیم...........لوازم التحریر.......... نمی دونم چرا ولی من و مامانی سه روز پشت سرهم

میرفتیم داخل شهر.........تو طبقه ی بالایی یکی از پاساژ ها تولیدی بود که مدرسه برادرم ازشون خواسته بود تالباسای دانش آموزارو بدوزن....

خلاصه بارسوم که میرفتیم داخل پاساژصمیمی ترین دوست باشگاهم که مثل خواهر نداشته ام رودیدم اسمش سمیراست.... من با سمیرا

وایستادیم تاباهم حرف بزنیم آخه خیلی وقت بود همدیگرو ندیده بودیم........ مامانم هم گفت تا شماحرف میزنید منم برم ببینم صاحب

 تولیدی اومده یا نه........رفت و بعد از چند دقیقه که برگشت نمیدونم چی شد..........از پله های پاساژافتاد ........اونم 8-9 تا پله..........

رفتم بلندش کنم دیدم بلند شده و از خجالت مثل لبو سرخ شده داره میخنده......  گفتم پاشو بریم پاک آبرومونو بردی......پاشودو با

هم رفتیم...........

نمیدونید فرداش که دوباره رفتیم تو اون پاساژ تا سفارش لباسارو بدیم......پسره که صاحب یکی از مغازه ها بود تا مارودید زد زیر خنده.....

احمق بی شعور خب اتفاقه دیگه میفته...مگه نه؟؟؟؟

.........................

امزوز سه شنبه است ازباشگاه اومدم و دارم خاطراتم رو می نویسم تابعد بدم به سارا..........اونم خدامیدونه کی این مطلب رو بزاره تو سایت....

کم کم دارم سرما میخورم .......... آب ریزش بینی دارم .......... دماغم گرفته ........... نفسم داغه.........پشتم درد میکنه....... .

کاش میتونستم چیزایی رو که دلم میخواد بگم روبنویسم ولی نمیشه اون جوری بهتر خودم رو خالی میکردم خیلی دلم پره...خیلی...کاش این قضیه

تموم بشه یه نفس راحت بکشم...

خدایا این تویی که از دل بنده هات به خوبی باخبری....فقط تویی که میدونی تو دلم چه خبره....حتی کسایی که از این قضیه باخبرن نمیدونن

تودلم چه آشوبیه...خداجونم.........خدایاخودت کمکم کن.........ازوقتی که داره این اتفاقا میفته احساس میکنم این بنده ی حقیرت رو .........

فراموش کردی..........خدایا کمکم کن.....کمکم کن............ این بار بیشتراز قبل به کمکت احتیاج دارم........... بیشتر از هر کس دیگه این تویی

که می تونی کمکم کنی ........... خواهش میکنم...........التماست میکنم............. .

بالاخره گریه کردم........ خدایا میدونم بهت قولایی دادم و بعد بهشون عمل نکردم.....کمک نکردنت همه و همه تقصیرخودمه.........اگه به قولام

عمل کرده بودم اصلا این اتفاقانمی یفتاد چه برسه به این که ...............

تاقسمت بعد باااااااااااااااااااااااااااای

 

شلاااااااااااااااااااااااام ....

دیشب دایی اومد خونمون اولش فکر کردم رضا هم اومده ولی نیومده بود دایی جون تنها بود......

حالا اینارو ولش کنید بعد از چند قسمت غمگین بهتره که امروز حسابی بخندیم.....البته بهتره که این قسمت رو فقط دخترا بخونن

نمی خوام که آقا پسرا بعد از خوندن این قسمت از دستم ناراحت بشن.........ولی اگه قول بدن که ناراحت نمی شن میتونن بخونن....

روبروی مغازمون یه آپارتمان هست....یه پسره که در طول مدرسه همیشه سرکوچه ی مدرسمون میشد و من رو هم چند بار دیده بود تو یکی

از واحد ها این آپارتمان میشینن......این پسره منو که تو مغازمون دید اشاره میکرد که میخواد شماره بده..... میرفت تو خونشون و از

پنجره مدام بهم نگاه میکرد و اشاره میکرد.....

تااین که یه روز رفتم بطریمو بزارم تو ماشینمون که یه پسربچه اومد بهم گفت:خااااله اینو اون پسره داد. نگاه کردمو دیدم شمارست....

گذاشتم توجیبم و رفتم تو مغازه..... بعد از یه هفته که من شمارشو گرفته بودمو بهش زنگ نزده بودم صبح ساعت 8:30 -9

با مامانم و داداشم رفتیم مغازه روز چهارشنبه بودوبعدازظهرش میخواستم برم کلاس نقاشی ....

یکی از دوستام گفته بود که ساعت 11 برم پیشش تو کلاس نقاشی بعد از اون جا باهم بیایم مغازه....ساعت 10 ونیم بود که پسره با چشمای

خواب آلود سرش رواز پنجره آورد بیرون وتامنو دید انگار یهو از خواب پرید.......  فورا لباس پوشیدواومد بیرون یه ربع به 11 راه افتادم

تابرم پیش دوستم اینوررواونور رونگاه کردم و دیدم که نیست و راه افتادم داشتم از خیابون رد میشدم نگاه کردم ببینم ماشین نمی یادکه یهو دیدم که

پسره افتاده دنبالم ..... همین جور اومد دنبالمو دید که کجارفتم.....مدام اشاره میکردکه زنگ بزن ولی من فقط میخندیدمو زنگ نمیزدم...

تااین که خسته شدورفت...همین که رفت دوتاپسر از پنجره منو دیدن اوناهم اشاره کردن البته هردوشون انگار هردوتادوست میخواستن به یه

دختر شماره بدن...... بهش اخم کردموبا اشاره سرگفتم که بره ... .البته به اونی که شبیه دوستم ریحانه بود اونم همون کاری رو کرد که من کردم  عوضی بعد به من بازو شو نشون داد یعنی این که من قوییما....

شیطونه میگفت تو یه کاغذ بزرگ بنویسم که منم تکواندوکارم کمربنمم قرمزه میزنم در جا لهت میکنما ولی طرح نقاشی دوستم روجلوی صورتم

گرفتم تانببینمشون بعد یه لحظه که نگاه کردم دیدم اونم یه کتاب جلوی صورتش گرفته حرصم در اومد

یهو دیدم که نیستن باخودم گفتم خدارو شکررفتن ولی وقتی سرم رو برگردوندمو دیدم که اومدن داخل پاساژ یه خورده صبر کردنو دیدن که من نرفتم

شماره بگیرم رفتن کلاس دوستم تموم شده بودوما میخواستیم بریم طرح نقاشی از یه مغازه که یه خورده از پاساژ بالاتر بود بخریم افتادن دنبالمون

رفتیم دوباره داخل پاساژ و طرح دادیم به خاله و بهش گفتیم که بیادو بهشون یه چیزی بگه اونم اومد تا از پنجره اوناروبهش نشون بدم پسرا هم

که فهمیدن به خاله گفتیم دیگه نیفتادن دنبالمون....

یه خورده مونده بود که به مغازه برسیم که تو راه دوباره اون پسره رودیدیم  به دوستم گفتم که اه این که این جاست دوستم گفت: کی؟

بهش اشاره کردموگفتم ایشون اونم که شنیده بود گفت:امیرخان... رفتیم پیش مغازمون یه کوچه ی باریک هست دیدیم سر اون کوچه وایستاده

دوباره به دوستم گفتم اون که اون جابود پس چه جوری اومد اینجا؟ امیر هم شنیدو خندید....تمام مدت که تو مغازه بودیم مدام بهم اشاره میکرد

که بهش زنگ بزنم منم با سر میگفتم ننننننننه...

تابعد از یه مدت طولانی یه پسره که اسمش مصطفی است ولی به خاطر این که از پیاز بدش میاد بهش میگن سوقان (پیاز به ترکی میشه سوقان)

خودشم از این که سوقان صداش کنن خیلی بدش می یادو نگاه نمیکنه کی باشه فقط بهش فوش میده اونم چه فوشایی....

این که از جلوی مغازمون میگذشت داداشم صداش کردو اونم دست تکون داد داداشم رفتو باهاش یه خورده تیله بازی کرد اونم منو میشناسه

البته نه اسمم رو میددونه نه خیلی چیزای دیگه فقط اینو میدونه که من با یکی از دوستام که اسمش رومیدونه دوستم با دوستم رفتیم سوار ماشینمون

بشیم اون پشت نشست ولی من رفتم جای راننده نشستم و میخواستم که ماشینو روشن کنم ماشینو روشن کردم دوباره رفتم پشت نشستم.

رفتیم خونه بعد با بابایی رفتم مغازه تا بعد از اون جابرم کلاس نقاشی....رفتم کلاس نقاشی و بعد هم خودم برگشتم دوباره مغازه تا با بابا بریم

خونه من رفتم تاسوار ماشین بشم دیدم مصطفی اومد مدام بهم اشاره میکردکه شماره بده .....داشتم از ترس میمردم.....

آخرش هم بابام اومد و رفتیم خونه......

یعنی اون روز خیلی خیلی پسرتوپسربود فقط از آسمون پسر میباریدکه بیاد به من بیچاره شماره بده.....

امیدوارم که آقا پسرا از دستم ناراحت نشده باشن..... من کسی نیستم که پسرارو اذیت کنم ولی وقتی یه پسر با مزاحمتش آدم رو اذیت میکنه

باید اذیتش کرد مگه نه دختر خانوما............؟؟؟؟؟؟؟  امیراگه این موضوع روخوندی از دستم ناراحت نشیا...

خداااااااااااااااااااااااااافظ

 

سلام دوستای گلم حال تون خوبه اولین روز مدرسه خوش گذشت...؟؟؟به منم خیلی خوش گذشت باساحل تویه کلاس افتادیم

سلام منم به نوبه خودم حالتون رو میپرسم امیدوارم تاآخرسال تحصیلی به خوبی درساتون رو بخونید وموفق باشید و هم چنین با معدل 20 در هردو

ترم قبول بشین حالا چه ابتدایی هستین.....چه راهنمایی....چه دبیرستان.....و....دانشجو و....

قبل از این که داستانم رو شروع کنم میخوام بگم که یه گوشی لمسی APPLEخریدم550هزار تومن.....

من یه دوست دارم به اسم هاله....اول راهنمایی باهاش آشناشدم....زیاد درسش خوب نیست ولی خب...

من هاله روخیلی دوسش دارم خیلی...امروز تو مدرسه فاطمه گفت که بیاین ساعت 5تا7بریم کلاس نقاشی منو هاله قبول نکردیم...من که قرار

بودبا مامانم برم خریدولی آخرشم نرفتم...ساعت یه ربع مونده بود به6....گوشیم زنگ زدجواب که دادم فهمیدم فاطمه است...بهم گفت که هاله

میخواد ازمدرسه مون بره.. ..منم که تعجب کرده بودم مِن و مِن کنان گفتم ی....یعنی چی...؟؟؟آ..آ..آخه برای چی؟؟گفت میگه باباش میخواد بیاد پروندشو بگیره و ببرتش یه مدرسه دیگه چون جمعیتمون زیاده....

منم که هنوزباورم نمیشدیه کم مکث کردم و دوباره بهش گفتم باهام که شوخی نمیکنی..؟؟

حوصله این جورشوخی هارو ندارما....؟؟؟گفت به خداراست میگم....بعد دیگه صداش نیومدچون همراه اول تو خونه ی ما آنتن نمیده یا شایدم

ایرانسلم آنتن نده.....رفتم به خونه ی هاله اینا زنگ زدم مامانش گوشی روبرداشتو گفت که هاله هم رفته کلاس نقاشی...گفتم آخه به من گفت که

نمیره؟مامانش گفت که من بهش اصرار کردم که بره تازودتر تموم بشه...گفتم باشه بعدازنگ میزنم.....زنگ زدم گوشی فاطمه گفتم گوشی رو بده به

هاله بهش گفتم :هاله خیلی نامردی خیلی آخه برای چی میخوای بری...؟؟؟ اونم که از صداش معلوم بودحالش زیاد خوب نیست گفت: به خدا همش تقصیرمامانم و بابامه میگن جمعیت زیاده...

وقتی هم که فهمیدن میز آخر میشینم حرصشون دراومد.از اون طرف فاطمه گوشیرو گرفت و گفت:هاله رفت من میام پیشت میشینما...

گفتم حالا اونارو ول کن هاله دوباره گوشیرو گرفت و گفت پاشو بیااین جا....گفتم آخه نمیتونم ،مگه فردا مدرسه نمی یای؟؟

گفت :نه نمی یام دیگه هم کلاس نقاشی نمی یام.... .

این یعنی زیبا دیگه هاله رونمی بینی....هاله حتی اگه هم بد باشه که نیست من بازم دوسش دارم اگه هاله نباشه من میمیرم....

هاله گوشی رو داد به فاطمه....فاطمه گفت هاله داره گریه میکنه....منم وقتی فهمیدم که اگه امروزنرم دیگه هاله رو نمی بینم وفهمیدم که اونم داره

 گریه میکنه به فاطی گفتم بهش بگو منم بازورخودم رونگه داشتم ... وقتی اینو گفتم دیگه گریه ام گرفت هین جور اشک میریختم بهشون گفتم نمی یام وقطع کردم چون گریه کرده بودم رفتم و صورتموشستم باخودم گفتم:ساحل هاله مثل خواهرته اگه امروز نری دیگه نمی بینیشا.... این فکرخیلی آزارم میدادباگریه به مامانم گفتم من میرم...مامانم با حرص گفت :الان که دیگه نمیشه... اماوقتی دید دارم گریه میکنم حرفش روقطع کرد....

مامانم میدونه من چه قدرهاله رو دوست دارم به خاطر همین چیزی نگفت...رفتمو آماده شدم داشتم جورابامو می پوشیدم که مامانم صدام کرد

رفتم پیشش باخنده بهم گفت من که بهت اجازه ندادم گفتم مامان اذیت نکن دیگه کیفم رو برداشتم و به راه افتادم....

مامانم که حالم رومیفهمید هیچی بهم نگفت یه جور رفتمو رسیدم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم....ازکجارفتم....چه جوری رفتم فقط فهمیدم که رسیدمو

فورارفتم سراغ هاله هم دیگه رو بغل کردیمو گریه کردیم نمی خوام اینو بگم ولی امیدوارم که اگه هاله این مطلب روخوند از دستم ناراحت نشه مادر وپدر هاله فقط به خودشون فکر میکنن اینو نمیدونن که اگه هاله رو از این مدرسه ببرن هاله نه تنهادرسش بهتر نمیشه بلکه از نظر روحی

آسیب میبینه و درنتیجه درسش بدتر میشه.... هاله با گریه می گفت اگه منو ببرن من درس نمیخونم حالا میبینن رگمو میزنم....

من خیلی نگران هاله ام نکنه یه وقت سرخودکاری بکنه ....؟؟؟

هاله جان اگه این مطلب رو میخونی میخوام اینو بدونی که ماحتی اگه خیلی خیلی هم ازهم دور باشیم و تو این سر دنیا باشی و من اون سردنیا

اگه خدابخواد که ما مثل قبل دوستای هم بمونیم حتماهم دیگرو میبینیم حتما...به مامانتینا بگو مگه شمانبودین که اولین روزمدرسه میگفتین اگه

میدونستم زیبا اومده دیگه باهات نمیومدم پس حالاهم توروبسپارن دست من.... هاله جان اینو بدون که من بدون تومیمیرم پس سرخود کاری

نکنی که هم باعث پشیمونی مادروپدرت بشی هم باعث بشی که منم بمیرم...دلم میخواد اگه ازمدرسه مون رفتی همیشه بیای به این سایت

ومطالبم رو بخونی و برام نظراتت رو بنویسی مطمئن باش جوابت رو میدم .....

خیلی خیلی دوستت دارم امیدوارم که همیشه پیشم بمونی همیشه....

خدایا توخیلی مهربونی خیلی منوبخشیدی....مشکلم رو حل کردی بدون این که خودم خبرداشته باشم....دیگه روم نمیشه ازت چیزی بخوام....

ولی مجبورم که ازت بخوام آخه اگه ازتو نخوام از کی بخوام کی از خدای مهربونوبخشنده ام بهتر....خداجونم خواهش میکنم کاری بکن که مادرو

پدر هاله مثل مامان و بابای من با هاله مهربون بشن وهاله همیشه همیشه پیشم بمونه وتنهاچیزی که مارو ازهم جداکنه مرگ باشه نه چیز

دیگه.....

دیگه نمیتونم بنویسم اینقدرگریه کردم چشمام داره ازکاسه در میادسرمم داره میترکه...

داستانمون داره جالب میشه تا فردا که معلوم میشه هاله خانوم پیش ساحل میمونه یا نه باااااااااااااااااااای.

 

سلام بایه قسمت دیگه از داستان ساحل جون برگشتیم .....

سلام حالتون خوبه خبرای خوب دارم یعداز یه مدت گریه کردن بالاخره خنده به لبام برگشت هاله جونم پیشم میمونه ....

اون مدرسه ای که قراربودباباش ببرتش قبولش نکردن چون جانداشتن....

امروزصبح که هاله دیرکرده بود اوضاع من وفاطمه ریخته بود به هم....باخودم میگفتم نکنه رفته یه مدرسه دیگه...مدام هم به فاطی میگفتم :

پس چرانیومد...؟؟؟فاطمه هم میگفت نگران نباش حتی اگه بخوادبره میادوپرونده شومیگره .. . این حرفو میزد تا من آروم بشم ولی تو دل

خودشم بدجوری آشوب بود...ولی بالاخره بعدازاین که نصف برنامه صبحگاهی تموم شدهاله خانوم تشریفشون رو آوردن و خیالمون رو راحت کردن.

امروزصبح هم مثل روزای قبل امیرآقا وقتی که من وفاطمه 7وربع رفتیم مغازه تایه خورده بگذره و بعد بریم مدرسه...پشت پنجره شون پیداش شد

نمیدونم چرا....آخه پسربیابرو مدرسه ات...دیرمیشه....بعدهم ظهرکه ازمدرسه اومدم لباسام رو عوض کردم وبه مامانم کمک کردم....

ساعت دو بود که ازمدرسه اومدودوباره رفت سرجای همیشگیش....پشت پنجره....وقتی تو مغازه بودم یه لحظه که به پنجره نگاه کردم اونم نگاه کرد

وزبونش رودرآورد مسخره هرچقدرکه سعی میکنم سنگین باشم ونخندم کارایی میکنه که باعث خنده ام میشه ولی امروز اصلانخندیدم

البته یه بار بعد از این که با اشاره بهم گفت زنگ نمیزنی...؟؟؟خندیدم همین... داشتیم که میرفتیم سوارماشین بشیم وبریم من اول از مامان وبابام

رفتم تاسوار ماشین بشم بهم دست تکون دادوبای بای کرد یعنی کارهمیشه اش همینه وقتی که دارم میرم بای بای میکنه...

میخوام که یه جورایی بهش بگم که دست ازسرم برداره واگه تونستم بهش بگم و اون قبول نکرد مجبورمیشم به پسردایی ام رضا بگم اون وقتی

سراین چیزاپیش بیادبدجوری غیرتی میشه....

فرداچهارشنبه است ومیخوام برم کلاس نقاشی وشبش هم میرم عروسی .... امیدوارم روز خوبی باشه....

برام دعاکنید تابتونم به امیربفهمونم که دست ازسرم برداره..... این جوری هم به نفع اونه هم به نفع من....مگه نه...؟؟؟

ازاین که امروز داستانمون کم بود دلخورنشین چیز زیادی برای نوشتن نداشتم....

بدون هیچ حرف دیگه ای میگم :  ‌‌‌‍" خداااااااااااااااااااففففففففففففظظ "

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااام

دیروز که رفتم کلاس نقاشی به رضاپسر دایی ام زنگ زدم اصلاروم نمیشد دوباره ازش چیزی بخوام ولی مجبوربودم بگم....

بهش شماره امیرودادم گفتم که بهش بگه دست ازسرم برداره گفت باشه....

دیروز ظهر بعد ازمدرسه که رفتم مغازه یک ساعت زود اومد....همیشه یه ربع به 2 میومد ولی دیروزساعت یک اومد....تعجب کردم گفتم حتما

فرارکرده ولی اول مدرسه که امتحان نمیگیرن دربره....وقتی تومغازه نشسته بودم هی اشاره میکرد که زنگ بزن منم باسر بهش گفتم نه ....

گفت چرا؟؟؟منم دیگه چیزی نگفتم یه چند باری این جوری شد.....یه مرده که تومغازه بغلی بودبهش گفت نهار میدی...؟؟؟؟گفت بفرمایید

چراکه نه....مرده گفت نهار چی دارین..؟؟گفت قرمه سبزی....چندتابرامون جنس آورده بودن بابام هم داشت فاکتور مینوشت من رفتم سوار

ماشین شدم ولی مامان وبابا موندن.....هی میگفت زنگ بزن بعد یه دفعه دادزد ...جون مادرت....طوری که صداش روشنیدم.....با اشاره سر

بهش گفتم نه.....دیدم دست از سرم برنمیداره کارتی که شمارش رو توش نوشته بود روپاره کردم و ریختم تو جوب....

هی دستش رو محکم میکوبید رو دیوار بعدش گفت خیلی نامردی.....

حسابی حرصش رودرآوردم..... خوب نمیخوام بهش زنگ بزنم مگه زوره......

بعد داد زد داری میری مدرسه.....؟؟؟

ساعت 2و نیم کی میره مدرسه....؟؟؟؟تازشم مگه منو صبح ساعت 7 با لباسای مدرسه ندیده که با دوستام دارم میرم مدرسه.....؟؟؟

نمی دونم گیجه....خنگه....کم داره....یا جهت اطمینان میپرسه...؟؟؟ ؟

منم با سر گفتم ننننننه....بعدشم مامانم و بابام اومدن ورفتیم خوووووووووووووونه...

.............................

حالا از این ماجرا که بگذریم میخوام اون چیزی که این همه مدت تحمل کردم ونگفتم رو بگم......

اول میخوام که اگه مامان یا بابای گلم یه موقعه خدای نکرده این سایت رودیدن وبعد فهمیدن که این خاطرات دخترشونه و این موضوع رو خوندن

خواهش میکنم به روم نیارن که فهمیدن....به خدابه روح حاجی بابا میخواستم بگم ولی نشد....خودم هم نمیخواستم این طوری بشه ولی گوله شیطونو

خوردم الانم خیلی از اشتباهم پشیمونم وبه اشتباهم پی بردم قول میدم به جون خودم که اگه دوباره همچین موضوعی پیش اومد بهتون حتمابگم..

درست یادمه که روز جمعه بود وبابام وداداشم رفته بودن مغازه مامانم هم حیاط رو میشست و من تلویزیون نگاه میکردم ومنتظر جواب اس ام اس

صحرا بودم یه دفعه یه اس ام اس اومد فکرکردم صحراست ولی وقتی گوشی رو نگاه کردم دیدم یه شماره غریبه ست قلبم داشت تندتند میزد

جام میخکوب شده بودم.....

اس ام اس رو که خوندم دیدم نوشته :سلام خواستم بگم من شما رو تو باشگاه....دیدم ازتون خوشم اومد ومیخوام اگه میشه باهم دوست

بشیم؟قلبم آروم وقرار نداشت....خدایا این کیه ؟ شماره منو از کجا آورده ؟ نکنه از پسرای باشگاهن؟آخه بعضی از پسرای باشگاه شماره

دخترا رو از پروندشون برمیدارن مزاحمشون میشن.... .

خواستم به مامانم بگم ولی نتونستم....تنها چیزی که به ذهنم رسید اینه که ازش بپرسم : شما؟شماره منو از کجاآوردید؟

واین روبهش ارسال کردم .... جواب داد از یکی از دوستام گرفتم اسمش سامانه....

باخودم گفتم آخه شماره منو هیچ پسری نداره.... ازپسرای باشگاه هم کسی به اسم سامان نیست البته تااون جایی که من میدونم

گفتم یا دوباره پسر دایی ام یا از دوستای باشگاهن یا مدرسه گفتم اگه بگم بیاد ببینمش اگه از اینایی که گفتم باشه حتماقبول نمیکنه...

گفتم اگه میشه بیاید به آدرسی که میگم؟گفت :باشه چشم کجا؟...

اینو که گفت گفتم پس هیچ کدوم از اینا نیست بدتر ازقبل خواستم بدونم این کدوم دوستمه که شمارمو به یه ازخدابی خبر داده وبهم نارو زده

گفتم: فردا ساعت 6ونیم ...........

گفت :اگه میشه یه نشونی بدین چون من اون جارو بلد نیستم گفتم باشه و یه نشونی بهش دادم گفت باشه میام.

یکی دو ساعت دیگه بعداز این که فکرکردم گفتم بهش بگم ساعت 6بیاد من که نمی تونم 6ونیم با لباسای رنگی برم بیرون پاساژ

به خاطر همین اس دادم اگه میشه ساعت 6 بیاید به اون آدرسی که گفتم ....

گفت :اول که گفتی 6ونیم نظرت عوض شد عزیزم ؟

حرصم دراومد اس دادم بله عوض شد درضمن خیلی زود پسر خاله میشید....

جواب نداد گفتم نگفتیدلباس چی میپوشید حداقل بشناسمتون؟

جواب داد:اولادوست دارم به هیچ وجه هم از دست نمیدمت وقی اومدم خودت میبینی ،هروقت اومدم تک میزنم بای خانوم ساحل .

دیگه اوضاع بدتر شد خدایا این اسم منو از کجا میدونه....؟؟؟

گفتم : اسم منو از کجا میدونید ؟ این سامان کیه ؟ شماره منو هیچ پسری نداره...............

بازم جواب نداد گفتم اصلا نخواستم جواب بدین فردا میبینمتون.....

تا فردا که بفهمیم این قرار چطوری پیش  میره بااااااااااااااااااااای .

 

سلام خوبید ادامه داستانمون.......

رفتم کلاس نقاشی دوستم لاله هم اومده بودیه خورده بعدهم هاله اومد......ماجراروبرای هاله هم تعریف کردم سه تایی منتظربودیم تااین که اومد.....

وقتی که دیدمش یادم افتادکه اون روپنج شنبه توباشگاه دیدم.....صبا هم رفت پیشش گفتم حتماداداش صباست واون شمارمو داده.....

نمی دونین چه حالی داشتم....

گفتم :حالابگین که شماره منو کی بهتون داده...؟؟؟

_ شخصی به اسم سامان....

_خواهری  به  اسم صبا داره...؟؟؟؟

_ نه اون اصلا خواهر نداره....

باخودم گفتم پس این داداش صبانیست دوباره گفت:

_خب منو دیدی حالا برو.....

_من تا 8 این جام.....

_نه دیگه برو خونه.........

-من این جا میام کلاس.........

دوباره بهش گفتم :

-این سامان شماره منوازکجا اورده...؟؟

-دیگه اینو ازش نپرسیدم........

-خیلی ممنون لطفابرین ودیگه هم به من اس ندین........

-ولی قرارمون این نبود...

-من نمیخوام باهاتون دوست باشم زور که نیست....

-حتی اگه اسم کسی روکه شمارتوبهم داده روبگم........؟؟؟

به مربیمون گفتم چی شده اونم رفتوبهشون که داخل پاساژ بودن گفت:

-چرااین جاوایستادین؟؟؟؟؟؟؟

-منتظردوستمم...

-پس برین پایین وایستین......

لاله گفت بهش از الکی بگو میمونی تااسم طرف رو بگه.......

-باشه میمونم........

-فریبا.......

-فریبا محمدی.........؟؟؟؟

-بله.....

قلبم وایستاده بود ولی چرا اون ..............اون که شماره منو نداره............شایداز یکی از بچه ها گرفته.........تنها کاری که تونستم بکنم این بود

که زنگ بزنم به صحرا:-شماره فریبا رو داری........؟؟

-اره................ 0919چی شده.......؟؟؟

-فریبا شمارمو داده به یه پسره........

دیگه گریه ام گرفته بود گفتم حالا فردا تو باشگاه بهت میگم....قطع کردم وبه فریبا اس دادم:

-سلام من صاحلم شماره منو به یه پسره دادی.......؟؟؟؟؟؟

-ساحل کیه..........؟؟؟

-خودتی.....ازبچه های باشگاهم.....

-اهان نشناختمت...نه من که شماره تورو ندارم....درضمن مؤدب باش.

به پسره اس دادم :

-لطفا دیگه به من اس ندید بای...

-اخه چرا میدونی من چه قدرسختی کشیدم تا شمارتو گیر بیارم...؟؟؟خواهش میکنم ساحل.....

به مربیمون گفتم :

-خاله بهش بگم بیاد این جاباهاش حرف میزنید....؟؟؟

-چراکه نه بگوبیاد.

زنگ زدم بهش :

-الان کجایی ....؟؟؟؟

-بیرون پاساژ....

-پاشو بیااینجاباهات کاردارم....

-بیام که دوباره بندازنم بیرون...؟؟؟

-نه نمیندازن بیا...

-باشه یه ربع دیگه اون جام.

وقتی که اومدکلاس تموم شده بود کسی هم نمونده بود

اومداون جایی که نقاشی میکنیم من بودم و خاله و پسره....

خاله باهاش کلی حرف زد تمام حرفایی که میخواستم بهش بگم رو گفت:

الان تو سنی هستید که این اتفاقا زیاد براتون میفته ولی خودتون باید بتونین خودتون رو کنترل کنید وقتی که بزرگ شدید از کارتون پشیمون میشید

اگه واقعا دوستش داری باید خوبه شوبخوای و نذاری که پیش مادر وپدرش خراب بشه ....

این گوشیش با مادرش مشترکه الان میترسه که اگه بره خونه ومادرش بپرسه این شماره کیه؟ چی جواب بده..؟؟؟

من بهش گفتم نباید جوابتون رومیداد ولی داده و خوشت میاد که زنگ بزنیو باباش چندتا فوش بارت کنه...؟؟؟

حالا شما دیگه بهش زنگ نمیزنی....اگه میخواین چیزی بگین بگو وبعدشم برو.....

بعد رفت....پسره هم گفت

-اگه ازیتتون کردم عذر میخوام.

اینو گفت و رفت

نمیدونیدکه چه قدر خوش حال بودم با لاله رفتیم مغازمون تو مغازه بودیم که اس داد

-من واقعا میخواستمت ولی روم نشد جلوی استادت بگم خواهش میکنم این جواب اخرو بده قول میدم دیگه اس ندم..

-خیلی ممنون خیلی اقایی ....

ولی کاش جواب نمیدادم یه لحظه دیدمش که ازجلوی مغازمون رد شدخواستم صداش بزنم ولی اسمش رو نمی دونستم

به خاطر همین بهش زنگ زدم ولی....جواب ندادیه خورده بعد اس داد:

-زنگ زده بودید کاری داشتید..؟؟؟؟

-الان دیدمت ولی اسمتو نمیدونستم که صدات کنم به خاطرهمین.... .

-اسممو میخوای چی کار ....؟؟؟

-نمیخوام لطفا دیگه اس نده رسیدم خونه...

-پس میخواستی توراه خونه با من اس ام اس بازی کنی ؟منم که خرم نمیفهمم...؟؟؟

-بابا این حرفا چیه شما خیلی هم اقایی...

-توهم اگه واقعا منو بخوای وقتی رسیدی خونه بهم اس میدی؟

دیگه گوشیمو گذاشتم رو سایلنت و به مهمونامون رسیدم سرشام نفهمیدم چی خوردم زن عموم گفت :

-این قدرفکر نکن یا خودش میاد یا نامه اش...

-زن عمو ......؟؟؟؟

بعد از شام گوشیمو دیدم که 2تا اس ناقص داده بود وگوشیم هم باز نمیکرد

اس داد

-تو فقط بله رو بگو نترس هیچ مشکلی پیش نمیاد

دوبار این اس رو داده بود گفتم :

-سؤالت چی بود...؟؟؟

-تو فقط بله روبگو....

-خب سؤالتو بگو تا ببینم چیه بعد .....

-بگو که باهام میمونی...؟؟؟؟

باخودم گفتم بزار فردا برم باشگاه ببینم صبامیشناستش یا نه به خاطر همین بهش گفتم

- 2-3روز بهم وقت بده بعد...

-باشه

-تواین مدت زنگ نزنیا اگه بزنی دیگه نه من نه تو

-باشه .... راستی اسمم شاهینه

 

دیگه بسه خسته شدم فردا میفهمیم که این پسره کیه ....باااااااااااااااای....

 

سیلام....

فردا رفتم باشگاه برای مریم همه چی رو تعریف کردم البته با گریه

ازاون طرف صبا اومد ازش پرسیدم:

-کسی به اسم شاهین میشناسی...؟؟؟

-نه..

-اون دوتا پسره کی بودن ..؟؟؟ 5 شنبه رفتی پیششون...؟؟؟

-اونا داداش دوست بسکتبالم بودن و اومده بود دنباله خواهرش

وقتی از باشگاه اومدم بیرون دیدم که اون جاست به مریم نشونش دادم

اومد از جلو مون رد شد یه خورده اون ور تر وایستادصبا رو دیدم که داره میاد اشاره کردم

-زود باش بیا .

بدوبدو اومد و گفت این که داداش منه اسمش صابره اول دبیرستانه....

وقتی اینو شنیدم دیگه داشتم منفجر میشدم

فرداش تو کلاس نقاشی بهش اس دادم لطفا دیگه به من اس ندید اقای صابریوسفی

جواب نداد گفتم حتما مامانشینا گوشیشو گرفتن

بعدازظهداس داد

-اس داده بودین کاری داشتین...؟؟؟

-گفتم که اس ندید وگرنه مجبور میشم به بابام بگم...

زنگ زد

-اخه چرا این جوری میکنی من به خاطر تو این همه صبر کردم

-تو از همین اولش داری به من دروغ میگی

-تو خودت جای من بودی راست میگفتی..؟؟؟

-تو باعث شدی من بادوستم دعواکنم حالا چه جوری میخوام تو روش نگاه کنم...؟؟؟؟

-باشه ببخشید اشتباه کردم

-مربیمون که گفت من گوشیم با مادرم مشترکه نمیتونم

-قول میدم اتفاقی نیفته

-دوست ندارم مامانمینا وقتی میفهمن اعتمادشون از بین بره

 -تو فقط قبول کن نمیفهمن

-اتفاقه دیگه میفته...

یه دفعه گوشی قطع شد

اس دادم مامانم اومد لطفا اس ندیدمیتونی تو باشگاه منو ببینی.

تأییدارسال اس ام با اس اون با هم اومد که گفته بود

ساحل تواگه یه کم به حرفای من گوش بدی همه چی حل میشه

بعدازظهرش با مامانم رفتیم دندون پزشکی ساعت 8 بودکه داشتیم میرفتیم که دیدمش بهش لبخندزدم

تو مغازه بودیم میخواستیم بریم خونه همکاره بابام

اس داد خانومم ببخشید نتونستم چیزی که ازم خواستی رو انجام بدم فقط بگومیشه تو باشگاه همدیگه روببینیم

جواب ندادم چون نمیتونستم وقتی رفتیم خونه همکار بابام.....جواب اش رو دادم:

-باشه اگه تونستم چشم.

-چی رواگه تونستی چشم ؟؟؟

همون دقیقه شام رو اوردن رفتم وشامم رو خوردم وبعداز شام گفتم:

-اشتباه شد.

-نمیدونی اون لبخندی که بهم زدی پاک هوش وحواسم روبرد..

چیزی ندادم ساعت 12 شب بود که اس داد:

-عزیزم میتونم اس بدم...؟؟؟

-دارم میرم بخوابم .

درحالی که هنوز تو خونه همکار بابام بودم ولی نمیخواستم شارژم تموم بشه

-باشه پس اول بگو فرداساعت چند میخوای بری باشگاه بعد برو لالا کن شب بخیر..؟؟؟
-یه ربع به 3

فرداش رفتم باشگاه ولی زیاد بهش اهمیت ندادم .... فرداش تو کلاس نقاشی بهش اس دادم:

-میشه زنگ بزنی..؟؟؟؟

زنگ زد:

-سلام...

-سلام خوبی..؟؟؟

-اره تو خوبی..؟؟؟

-منم خوبم...

-صابر میشه دیگه به این شماره زنگ نزنی...؟؟؟

-چرا؟؟؟

-نمی خوام مامانمینا بفهمن....به جون صبا قسم بخور...

-به خدازنگ نمیزنم...

-به جون صبا...

-به جون تو....

-باشه پس یادت نره ها...؟؟؟؟

-باشه ....خدافظ

-خدافظ

بعد ازکلاس رفتم مغازه داشتم میرفتم سوار ماشینمون بشم (البته بابام وداداشم هنوز تو مغازه بودن) دیدم گوشیم زنگ میزنه

دیدم صابره:

-بله.....الو.....بفرمائید

-سلام

-چیزی شده...؟؟؟

-من بهت قول دادم که دیگه زنگ نزنم پس تو هم قول بده که اگه سیم کارت گرفتی حتما به من زنگ بزنی..؟؟؟

-باشه قول میدم.

-خدافظ

-دیگه زنگ نزنیا...؟؟؟

-باشه

تو این هیروویر همون مصطفی که بهش میگن سوقان میخواست بهم شماره بده

داشتم میمردم خدایا من کجا این کجا..؟؟؟

خداروشکر بابام اومد و رفتیم خونه....

فرداش چون مریض بودم نرفتم باشگاه به مریم گفتم که به صابر بگه که مریض بودم ونتونستم بیام...

گفت باشه...

بعدش دیگه مدارس شروع شد و وقتی هم که رفتم باشگاه صابر نیومده بود گفتم حتمامدرسه است

سومین روزمدرسه لاله گفت دیروز صابرو دیدیم داشت میرفت مدرسه دیگه مطمئن شدم که رفته مدرسه نتونسته بیاد

ازشانس بدم صباهم نمیومد باشگاه....

یه هفته میشد که صابرو ندیده بودم ... رفتم باشگاه .... حرف صابر پیش اومد صحراگفت :

-استاد هرچی از دهنش درمیومد بهش گفت...

-یعنی چی..؟؟؟

-استاد بهش زنگ زد وهرچی ازدهنش دراومد بهش گفت

تو دلم گفتم اخه به توچه حداقل میخوای این کارو بکنی اول به من بگو....

بدجورحرصم دراومده بود وقتی هم که به صابر زنگ میزدم گوشیش خاموش بود

از صحرا بدم اومد اخه تو کاری که به تو مربوط نیست برای چی دخالت میکنی..؟؟؟

نمیدونیدچه حالی داشتم مدام اهنگ فدات شمali abdol maleki رو گوش میدادم چون انگار من این اهنگ رو برای

صابر خوندم بهتون پیشنهاد میدم حتما این اهنگ رو گوش بدین خودتون حتما میفهمین.

چند روزبعد جلوی همون ساختمونی که امیر توش میشینه صابرو دیدم رفتم بیرون مغازه به بهانه این که دارم به فاطمه زنگ میزنم

سرم رو بگردوندم وباهاش چشم تو چشم شدم اومدم تو هم من دیدمش هم اون منو ولی......

ولی طوری باهام رفتارکرد انگار که منو اصلا نمیشناسه......دلم میخواست گریه کنم اولش فکرکردم تقصیره صحراست ولی....

ولی اون اگه واقعا اون طورکه میگفت منومیخواست باید اون طوری باهام رفتار میکرد.....؟؟؟؟

اقا صابر میخوام اینو بدونی من به قولم عمل کردم گوشی گرفتم وبهت زنگ زدم ولی تو همه چیزو خراب کردی ....

این بود اون عشقی که ازش حرف میزدی....؟؟؟؟بدون ازت متنفرم متنفرم یعنی حتی نمیخوام ببینمت .....

بدون هیچ وقت نمیخواستمت ولی دلم به حالت سوخته بود

امیدوارم که اون ادمی که فکر میکنم نباشی.....امیدوارم

برای خودم متأسفم که به خاطر تو به پدر ومادرم التماس کردم که برام گوشی بگیرن.....برای خودم متأسفم که وقتمو با تو عوضی تلف کردم

همین .............. .

بالاخره ساحل خودشوخالی بااااااااااااااااااای.

 

 

سلام امروزخودم داستانمون رو شروع میکنم ساراسرش شلوغه..........

یکشنبه که رفتم باشگاه.......اخر کلاس استادبهمون گفت :

-امروزاخرین تمرینی بود که باهم داشتیم....خیلی چیزااز تکواندوشمابهم یاد دادین .... یه سری چیزاهم من.....

ازاین که میدیدم پیشرفت میکنین خوشحال بودم ولی......

ولی این رسمش نبودکه برین نامه بگیرین دستتون و به تربیت بدنی نشون بدین....شماخودتون خیلی دخترای خوبی هستین ومن تو این

2سال واقعاباهاتون حال کردم.....ولی برین به ماماناتون بگین دستتون درد نکنه که این جوری جوابمو دادین....

از اون طرف اولیاءیکی ازبچه هاکه بدجور حرصش دراومده بودبهمون گفت:

-دستتون درد نکنه ما که قبول کرده بوده بودیم اونایی که نمیتونن شهریه رو بدن هرچه قدر میتونن بدن وما بقیه شون رومیدیم....

فکرکردین ورزش این جااومدن و دوتا میت زدنه ..؟؟؟ نخیر....ورزش اولش معرفته که شما نداشتین....

خلاصه حرفای زیادی زده شد....صحرا هم که حسابی گریه میکرد...من درکش میکنم اون وابسته استاده ونمیتونه دوریشو تحمل کنه...

همه ی بچه ها هم گریه میکردن از بزرگ گرفته تا کوچیکا...منم گریه میکردم...

راستشوبخواین استاد قبلیمون که رفت یه باشگاه دیگه زیاد برام مهم نبود وتوهمون باشگاه خودمون موندم

ولی از وقتی که استادنعمتی اومده بود واقعاپیشرفت کرده بودم ومنم وابسته اش شدم.....

استادخیلی چیزابهم یاد دادخیلی چیزا.....

استاداینم بهمون گفت که:

اگه خودتون روشاگردمن میدونستین دیگه بعدازمن تکواندو روبزارین کنار.....اون 6تومن شهریه رو ببرین بدین به خونه سالمندان نرگس

ثوابش بیشترازاینه که بیارین بدین به اینا....

من چون واقعااستادو میخوام دیگه باشگاه نمیرم مگه این که استاد برگرده.....

++++++++++++++++

هفته پیش رفتیم مدرسه معاونمون اومد وبهمون گفت کیریپساتونو دربیارید میخوایم بگیریما....

ماهم دراوردیم گزاشتیم توکیفمون بعدرفتیم توکلاس......زنگ دوم بود که قبل از اومدن معلممون معاونمون با یه خانم دیگه اومدن تو.....

اون خانومه به ردیفی که مانشسته بودیم اشاره کرد وگفت این ردیف بلند شه بیاد این جا....

پاشدیم رفتیم به لاله گفت که کیفامون رو بگرده اونم شروع کرد به گشتن وکیریپسای همه ازجمله خودشم دراوردگزاشت بیرون....

بعدازاین که همه کلاسو گشتن همه کیریپسارو برداشتن ورفتن بیرون .....

بایه مکافاتی رفتیم خونه ..... شده بودیم شبیه اوملا..... قیافه ی هممون خیلی ضایع بود....... .

مخصوصالاله که تمام مدت بهش نگاه میکردیم و میخندیدیم......

فرداش رفتیم سراغ اون خانومه بهش گفتیم خانم کیریپسامونو نمیدین..؟؟به خدادیگه نمیزنیم..؟؟غلط کردیم...؟؟ببینید نزدیم..؟؟

اونم باخنده گفت:اخرسال بهتون میدیم.....ماهم گفتیم : اخه خانم ما عروسی میریم...مهمونی میریم....وجاهای دیگه

اخرش باهزارزحمت راضیش کردیم که با معاونمون صحبت کنه.....

فرداش رفتیم با معاونمون حرف بزنیم بهش گفتم : خانم کیریپ.........

نزاشت حرفم روتموم کنم ومستقیما گفت نه نمیدیم.......

بعد هولم داد گفت برین تو کلاستون

به مامانم گفته بود که میخوایم بدیم ولی یکی دو روز میگردونیمشون.....
منم میخوام تا فرداصبر کنم اگه بازم ندادن دیگه میرم ویکی میخرم.....

............................

 

سلام حال تون خوبه؟ ازاین که دفعه ی پیش درخدمتتون نبودم عزرمیخوام یه خورده گرفتار بودم...

امروزصبح اهنگ غمگین گزاشته بودم مامانم گفت:

مگه تو گرفتاری داری؟یا مشکلی تو زندگیت هست ؟اگه هست بگو... چرااین اهنگ های غمگینو گوش میدی وروحیه توخراب میکنی..؟؟

تو دلم گفتم:

کاش میدونستین تودلم چه اشوبیه مشکل دیگه از این بدتر که دیگه به ارزو هام نمیرسم...؟؟؟مشکل ازاین بدترکه بایدتکواندو روبرای

 همیشه بزارمش کنار..؟؟؟

استاد میخوادبمونه ولی میخوادبره یه باشگاه خصوصی که صد در صد شهریه اش بالاست مامانم گفت نمیتونه این همه شهریه بده یاتوهمین

باشگاه خودمون میمونم (بدون استاد نعمتی)یادیگه تکواندو رومیبوسمو میزارم کنار....منم گفتم یا استاد نعمتی یا هیچ کس.....

میدونم اخرش نمیرم پیش استاد نعمتی ولی اگه تکواندو رو برای همیشه بزارم کنار خیلی بهتر اینه که استادنعمتی رو ول کنم وبرم

پیش یه استاد به درد نخور.....

دیگه باید ارزوی شرکت تو مسابقات اسیایی رو از زهنم بیرون کنم برای همیشه......

صحراجون اگه این مطلب رو خوندی میخوام که به استاد بگی:

به خاطر تمام زحماتی که تا الان برام کشیده وباعث شده که تومسابقات شرکت کنم وبه کمربند بالاتری برم ازش واقعاممنونم....

وازش به خاطر تمامی ازیت هایی که کردم عزر میخوام وخیلی خیلی خوش حالم که تونستم 2 سال باهاش تمرین کنم و چیزای زیادی ازش

یاد بگیرم واقعا این 2سال برام همیشه وهمیشه به عنوان بهترین افتخارتو زندگیم باقی میمونه.

این تمرین هابرای من مثل این بود که با هادی ساعی تمرین کردم .... این حرفومیزنم که بدونین این 2 سال برام چه قدرباعث

افتخاربود وهمیشه برام باعث افتخاره که به کسی بگم که با استاد نعمتی تمرین کردم ...

تو اخبار دیشب رزمی کارای ایرانی رو نشون میداد که مدال طلا کسب کردن....مامانم گریه اش گرفت وبهم گفت یعنی میشه

تورو هم یه روز تو تلویزیون ببینم...؟؟؟

منم گریه ام گرفته بود نه به خاطر چیز دیگه به خاطر این که دیگه نه ارزوی خودم براورده میشه نه ارزوی مامانم....

.........................

یه خبر بد.....چادر تو مدرسه مون اجبار شد......رفتم یه چادر عربی خریدم ....... خیلی بهم میاد..... .

یه دسبندم خریدم.......

یه هفته است که نرفتم کلاس نقاشی.......2-3روز بعد میخوام برم شلوار ورزشی بخرم.....باید طرح نقاشی هم بخرم......

طرحی که انتخاب کردم....کوه داره......خونه داره......ابشار داره........دارو درخت داره......سنگ  داره....... و...

امیدوارم که بتونم به همون خوبی که مربیم و پدر ومادرم انتظار دارن در بیارم......

راستی....

برام دعا کنین..... دعاکنین که بتونم تکواندو رو ادامه بدم.......

حتما تو این مدت منو شناختین ..... اینو هم حتما میدونین که بدون نقاشی و تکواندو نمیتونم زندگی کنم باید هردو شو داشته باشم... .

با یکیش کارم راه نمیفته......

محتاجم به دعا......

 

سلام حالتون خوبه خب خدارو شکر.....

اون پسره امیر یادتونه....؟؟؟ خونه شون روبه روی مغازمونه.......

خیلی پسره خوبیه.......اسمش امیرعلی......یعنی باورتون نمیشه که چه قدراز اسم امیرعلی خوشم میاد......2 ابان 17 ساله میشه.......

اون خونه ی روبروی مغازمون مال داداشه.... اسم برادرش مهرداده........و خواهرش مریم.......

مامانش دکتره......و...

و این که خیلی خیلی دوستش دارم ......حتما با خودتون میگید نه به اون که اون جوری در موردش حرف میزد نه به الانش....

نه به اون شوری شوری....نه به این بی نمکی....

راستشو بخواین اون موقع چیزی درموردش نمیدونستم......اون پسره خوبیه....با شخصیت......مهربون.....دست ودل باز.......

واین که اون هم واقعا دوسم داره .....بالاخره از قیافه ورفتارای پسرا میشه فهمید چه ادمین.....

امیرعلی میخوام بهت بگم ...خیلی دوست دارم ...عزیزم.....

برای همیشه.....

اینم عکس تابلوی نقاشی اولم....               .

کار اولم چون اولین تجربه ام بود زیاد خوب نشد

                                      ولی دومین کارم خوبه.....                         

 

و سومین کارم از همه بهتره ....روی بوم 60 در 90 کشیدم.....

                                                                   

 

اینم طرح چهارمم که از امروز میخوام شروع کنم......

                                                           

 

قشنگن مگه نه........؟؟؟؟؟

نظرتونو برام بزارید......

ممنوووووووووووووووووووون....

یکی از دوستام به اسم مریم باباش 2-3 روز قبل از این که مدرسه ها باز بشه فوت کرد......

خدابیامرز باباش بازنشسته ی اموزش و پرورش بود..........

چند روز پیش فهمیدیم که پسرعمه اش هم فوت کرد....بر اثر تصادف

سوار 206 ........تو داخل شهر ....لنگه ی ظهر............با170 تا سرعت داشته میرفته ........17 ساله......بدون گواهینامه............

میاد فرمونو میچرخونه که به ماشینه نخوره جپ میکنه ........چون سرعتش بالا بوده نتونسته ماشینو کنترل کنه....

ماشین غلت میخوره و از این ور خیابون میره اون ور خیابون.........

دبیر ریاضی مون میگفت اون موقع داشته میرفته خونه ی مادرش که یه ماشین مثل جت از کنارش رد میشه.......

طوری غلت میخوره که از شیشه ی پشتی ماشین میفته بیرون روی یه پیکان............ان قدر شدید خورده بوده که جلوی پیکانه به کل

له میشه.........ماشینشم میره میفته رو یه ماشین دیگه...........

بیچاره دوست دخترش با دوستم فاطی هم باشگاهیه............زنگ زده بوده به فاطی گفته بوده:

-فاطمه چی کار کنم دیگه تنها شدم....؟؟؟

-ما هستیم مامانو بابات هستن داداشت هست...........

-همه ی شما یه طرف اونم یه طرف بود

میگفته حتی نمیتونم برم سر قبرش............

فاطی میگه خب  فکرکن تموم کردی

دختره میگه حداقل اگه تموم میکردم بازم میدیدمش ولی حالا دیگه نمیبینمش...........

فاطی میگه قرار بوده باهم نامزد کنن..........

بیچاره دختره.............خیلی سخته

امیدوارم هیج وقت همچین اتفاقی برای هیچ کس نیفته...........

 

سلام حالتون خوبه .....؟؟؟

امروز میخوام به یه نفر که خیلی دوستش دارم بگم :

امیرعلی.....من همیشه دوست داشتم ودارم............برای همیشه هم خواهم داشت............وقتی بهت گفتم که دوست پسر لاله دست

روقران کشیده وبهش گفته که دوستش داره وهیچ وقت بهش خیانت نمیکنه.............ولی حالا خیانت کرده......

توگفتی نمیدونم چی کار کنم که بفهمی دوست دارم......؟؟؟؟ هر کاری بگی میکنم.........اصلا خودت امتحانم کن.........

منم میخوام امتحانت کنم............

فردا قراره به امیرعلی زنگ بزنم وبگم که :

میخوام باهات تموم کنم......دیگه دوست ندارم..........ازت خوشم نمیاد..........کس دیگه ای رو میخوام و...

نمیدونم چه جوابی بهم میدی ولی میخوام امتحانت کنم ببینم چی میگی ........ چی کار میکنی...... میخوام ببینم وقتی قسمت میدم به جون خودم

که اگه واقعا دوستم داری دیگه بهم زنگ نزن زنگ میزنی یا نه......؟؟؟؟

امروز تولدت بود یعنی 2 ابان 90 برات یه کادوی جمع وجور خریدم.......وقراره که جمعه یعنی 6 ابان تولدبگیری........

ازم خواستی که منم بیام چون دوست دخترای دوستات هم میان ولی من قبول نکردم......

خیلی دوست دارم بیام ولی شرایطم نمیذاره..........گفتی پس شنبه کیک برات میارم.......منم گفتم باشه ............

امیرعلی من خیلی دوست دارم ........ خیلی ....... وامیدوارم که دنیا وسرنوشت بزاره که ما برای همیشه باهم بمونیم.............

دایی شدنت هم بهت تبریک میگم عزیزم...........

امیدوارم که بتونیم باهم بمونیم..........

مامانت اون خرس کوچولویی که برای تولدت گرفته بودم رو دیدوبهت گفته که اینو کی بهت داده ........؟؟؟

تو هم گفتی هم کلاسیم..........مامانتم گفته همکلاسیت میاد تو کارت تبریکت مینویسه عشق من...........؟؟؟؟

بعد ازت پرسیده که دوست دخترداری....؟؟؟توهم گفتی نه............ ولی من مطمئنم که فهمیده ............

برای همیشه دوست دارم...............و میخوام بدونی که اگه.....اگه یه روزی باهات تموم کردم و گفتم که

دیگه دوست ندارم بدون همش دروغه.....دروغ.

امیدوارم که صادقانه دوستم داشته باشی.............

تمام این پیامک هارو تقدیم عشق زندگیم امیرعلی جونم میکنم............

- میگن شبا فرشته ها از آرزوی آدما ، قصه میگن واسه خدا
خدا کنه همین شبا گفته بشه قصه ی تو واسه خدا

********************
- ترسم آخر ز غم عشق تو دیوانه شوم / بیخود از خود شوم و راهی میخانه شوم
 آنقدر باده بنوشم که شوم مست و خراب / نه دگر دوست شناسم نه دگر جام شراب.

********************************
- یک آسمون گل قشنگ تقدیم یک نگاه تو ، این دل تنهای غریب فدای روی ماه تو..

*********************************
- لحظه جدایی از تو ، لحظه اومدن غم ، بعد رفتنت عزیزم ، جون میدم تو دست ماتم .

**********************************

- نامت در خاطر من ، یادت در فکر من و مهرت در قلب من نقش بسته است . . . محوش نکن .

*************************************

- زیباترین شب زمین شب پر از نگاه تو / دعای من برای تو ، خدای من پناه تو .

**********************************

- یادمان باشد اگر دور شدیم ، این صدای نفس خاطره هاست که چنین دلگرمیم .

*********************************

سلام حالتون خوبه امروز به امیرعلی زنگ زدم و بعد از احوال پرسی بهش گفتم:

-امیر میخوام تموم کنم

-اخه برای چی......؟؟؟؟

-تو فکرکن دیگه دوست ندارم....میخوام با یه نفر دیگه دوست بشم

-با کی........؟؟؟

-حالا اونش معلوم نیست...

-اخه برای چی........؟؟؟؟من میمیرم

-برام مهم نیست

-ساحل تو که اینجوری نبودی.....؟؟؟

-هیچ وقت نباید به ظاهر ادما نگاه کرد

-ولی اخه چرا.........؟؟؟

-فقط میتونم بگم متاسفم.........

بعد گوشیرو قطع کردم 2 بار زنگ زد جواب ندادم سومین بار جواب دادم:

-اخه چرا دست از سرم بر نمی داری........؟؟؟

-واقعا میخوای تموم کنی ...؟؟؟؟

-اره

همون دقیقه سمیرا اومد باشگاه رفتم بغلش گریه کردم بعد زنگ زد

گوشیرو دادم سمیرا گفتم که بهش بگو دیگه زنگ نزنه

چه حالی داشتم باورم نمیشد که این حرفارو بهش زده باشم اونم برای امتحان کردنش.........

سمیرا میگفت حالا چه جوری میخوای باهاش اشتی کنی...؟؟؟ اگه حرفا تو باور نکنه چی...؟؟

این فکر که اگه حرفامو باور نکنه که داشتم امتحانش میکردم اذیتم میکرد

تا این که اس ام اس داد:

من خیلی دوست دارم حالا هم تولد میگیرم وهم خانومای دوستامم میگم بیان(اخه من بهش گفته بودم که حق نداره

دوست دخترای دوستاشو به تولدش دعوت کنه)من عاشقتم ونمی دونم چرا هر کاری به خاطرت میکنم میگی برام مهم نیست.....

خیلی ناراحت بودم تا این که دوباره زنگ زد:

-بله؟؟؟

-سلام

-سلام بفرمائید..؟؟؟

-بفرمائید...؟؟؟چرا این جوری حرف میزنی..؟؟؟

-کارتون....؟؟؟

-واقعا تموم میکنی ..؟؟؟

-بله

-باشه....خدافظ

گوشیرو قطع نکردم چون فکر میکردم اون قطع کرده چون صدای یه چیزی اومدنگو گوشیشو پرت کرده یه طرف

درحالی که گوشیم دستم بود گفتم سمیرا بیا بهش بگم دارم امتحانش میکنم...اخه من دوسش دارم

درهمین حین گوشیرو که نگاه کردم دیدم قطع نشده....گذاشتم رو گوشم ولی فقط صدای اهنگ و ناله میومد

خودم گوشیرو قطع کردم سمیرا گفت : بهش بگو داشتی امتحانش میکردی یه بلایی سرخودش میاره و اون وقت

تا ابد خودتو نمیبخشیا...

بهش اس دادم:به خدا به جون داداشم قسم میخورم داشتم امتحانت میکردم قسم میخورم

جوابمو نداد دوباره اس دادم:

قرار بود من باهات تموم کنم بعد لاله بهت زنگ بزنه و ببینیم که باهاش دوست میشی یا نه خودت گفتی

امتحانت کنم یادت رفت؟توروخداجواب بده

بعد اس داد:

خیلی بدی داشتم میمردم ....اخه این جوری امتحان میکنن؟؟؟

منم گفتم ببخشید

بعد گفت حالا میخوای تموم کنی؟

بهش تک زدم که زنگ بزنه:

-سلام

-سلام میخوای تموم کنی؟؟؟

-نه امیر من کسی رو به جز تو نمیخوام

-عاااااااااااااااااااشقتم

-منم دوست دارم

-داشتم میمردم عزیزم

-فدات بشم ببخشید

-دیکه نگو ببخشید

-باشه

بعد از نیم ساعت دوباره زنگ زد که من روبه روی باشگاهم

رفتم بیدون هم دیگه رو دیدیم بعدشم من از یه طرف اومدم خونه اونم از یه طرف دیگه رفت خونه شون.....

 

میخوام بعد از تولدم باهاش تموم کنم.....منظورم امیرعلیه......

امروز4 ابانه وتا تولدم یه 2-3ماهی مونده......دفعه ی پیش که میخواستم امتحانش کنم وباهاش تموم کردم اون حالو داشتم

خدامیدونه اون موقع چه حالی میشم.......خدابه خیر کنه....

من یه داستانی از اینترنت گرفتم که اتفاقا توش یه مطلب جالبی بود واون مطلب درمورداین بود که ادما وقتی عاشق میشن

چه حالی دارن ........ اون مطلب اینه:

تا حالا شده عاشق بشین؟؟؟

میدونین عشق چه رنگیه؟؟؟

میدونین عشق چه مزه ای داره؟؟؟

میدونین عشق چه بویی داره؟؟؟

میدونین عاشق چه شکلیه؟؟؟

میدونین معشوق چه کار میکنه با قلب عاشق؟؟؟

مدونین قلب عاشق برای چی میزنه؟؟؟

میدونین قلب عاشق برای کی میزنه؟؟؟

میدونین ...؟؟؟

وقتی

یه روز دیدی خودت اینجایی و دلت یه جای دیگه … بدون که کار از کار گذشته و تو عاشق شدی

طوری میشه که قلبت فقط و فقط واسه عشق می تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن

همه چی با یک نگاه شروع میشه

این نگاه مثل نگاهای دیگه نیست ، یه چیزی داره که اونای دیگه ندارن ...

محو زیبایی نگاهش میشی ، تا ابد تصویر نگاهش رو توی قلبت حبس می کنی ، نه اصلا می زاریش توی یه صندوق ، درش رو هم قفل می کنی تا کسی بهش دست نزنه.

حتی وقتی با عشقت روی یه سکو می شینی و واسه ساعتهای متمادی باهاش حرفی نمی زنی ، وقتی ازش دور میشی احساس می کنی قشنگترین گفتگوی عمرت رو با کسی داری از دست میدی.

می بینی کار دل رو؟

شب می آی که بخوابی مگه فکرش می زاره؟! خلاصه بعد یه جنگ و

جدال طولانی با خودت ... چشات رو رو هم می زاری ولی همش از خواب میپری ...

از چیزی میترسی ...

صبح که از خواب بیدار میشی نه می تونی چیزی بخوری نه می تونی کاری انجام بدی ، فقط و فقط اونه که توی فکر و ذهنت قدم می زنه

به خودت می گی ای بابا از درس و زندگی افتادم ! آخه من چمه ؟

راه می افتی تو کوچه و خیابون هر جا که میری هرچی که می بینی فقط اونه ، گویا که همه چی از بین رفته و فقط اون مونده

طوری بهش عادت می کنی که اگه فقط یه روز نبینیش دنیا به آخر میرسه

وقتی با اونی مثل اینکه تو آسمونا سیر می کنی وقتی بهت نگاه می کنه گویا همه دنیا رو بهت میدن

گرچه عشق نه حرفی می زنه و نه نگاهی می کنه !

آخه خاصیت عشق همینه آدم رو عاشق می کنه و بعد ولش می کنه به امون خدا

وقتی باهاته همش سرش پائینه

تو دلت می گی تورو خدا فقط یه بار نیگام کن آخه دلم واسه اون چشای قشنگت یه ذره شده

دیگه از آن خودت نیستی

بدجوری بهش عادت کردی ! مگه نه ؟ یه روزی بهت میگه که می خواد ببینتت

سراز پا نمی شناسی حتی نمیدونی چی کار کنی ...

فقط دلت شور میزنه آخه شب قبل خواب اونو دیدی...

خواب دیدی که همش از دستت فرار میکنه ...

هیچوقت براش گل رز قرمز نگرفتی ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستی فکر کنه تو دروغ میگی آخه از دروغ متنفره ...

وقتی اون رو می بینی با لبخند بهش میگی خیلی خوشحالی که امروز میبینیش ...

ولی اون ...

سرش رو بلند می کنه و تو چشات زل میزنه و بهت میگه

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم کنی !

دنیا رو سرت خراب میشه

همه چی رو ازت می گیرن همه خوشبختیهای دنیا رو

بهش می گی من … من … من

از جاش بلند میشه و خیلی آروم دستت رو میبوسه میذاره رو قلبش و بهت میگه خیلی دوستت دارم وبرای همیشه ترکت می کنه

دیگه قلبت نمی تپه دیگه خون تو رگات جاری نمیشه

یه هویی صدای شکستن چیزی می آد

دلت می شکنه و تکه های شکستش روی زمین میریزه

دلت میخواد گریه کنی ولی یادت می افته بهش قول داده بودی که هیچوقت به خاطر اون گریه نمیکنی چون میگفت اگه یه قطره اشک از چشمای تو بیاد من خودم رو نمیبخشم ...

دلت میخواد بهش بگی چقدر بی رحمی که گریه رو ازم گرفتی ولی اصلا هیچ صدایی از گلوت در نمیاد

بهت میگه فهمیدی چی گفتم ؟با سر بهش میگی آره!...

وقتی ازش میپرسی چرا؟؟؟میگه چون دوستت دارم!

انگشتری رو که تو دستته در میاری آخه خیلی اونو دوست داره بهش میگی مال تو ...

ازت میگیره ولی دوباره تو انگشتت میکنه ...میگه فقط تو دست تو قشنگه...

بعد دستت رو محکم فشار میده و تو چشمات نگاه میکنه و...

بعد اون روز دیگه دلت نمیخواد چشمات رو باز نمی کنی

آخه اگه بازشون کنی باید دنیای بدون اون رو ببینی

تو دنیای بدون اون رو می خوای چی کار ؟

و برای همیشه یه دل شکسته باقی می مونی

دل شکسته ای که تنها چاره دردش تویی...

خیلی خوب بود نه........؟؟؟ میخوام با امیرعلی تموم کنم ولی این بار به خاطر این نیست که بخوام امتحانش کنم

این باردیگه واقعیه....برای همیشه میخوام باهاش تموم کنم ....

نمی دونم بهش چه جور بگم.....میدونم دوسم داره....همه ی حرفاشوباور کردم ... حتی اگه همه شون دروغ باشن که مطمئنم نیست....

بهش چی بگم...؟؟؟بگم عزیزدل ساحل....مهربونم....عشقم

میخوام باهات تموم کنم....؟؟؟اگه گفت چرا چی بگم.....؟؟؟؟ مثل این داستان بگم چون دوست دارم..؟؟؟

مگه باور میکنه...؟؟؟عمرا....

منم مثل این داستان همون حالا رو دارم....تاحالا این جوری نبودم....

اره بعضی وقتا حس کردم که یه نفرو دوست دارم...ولی همش یه حس زود گذر بود همین....

چون اون موقع ها این حسارو نداشتم اما....اما این بار فرق میکنه.....خیلی هم فرق میکنه.....

میترسم اگه باهاش تموم کنم فکر کنه من از اون دخترای عوضیه ام که با یه پسر چندروزی دوست میشن و بعد ولش میکنن....

امیرعلی میدونم این سایتو میخونی پس بدون...:

برای همیشه دوست دارم....درسته دارم باهات تموم میکنم.....ولی به این معنی نیست که دوست نداشتم...

به خدا به جون تنها برادرم...به روح پدر بزرگم....به فاطمه ی زهرا دوست داشتم و دارم....

دارم باهات تموم میکنم و قسم میخورم به جون خودم بعداز تو حتی به یه پسرم نگاه نکنم چه برسه به این که.....

خدارو شکر که حداقل یه عکس ازت دارمو اگه خدای نکرده یه روز دیگه ندیدمت میتونم به عکست نگاه کنمو

زار زار گریه کنم.....

نمیدونم تو چی کار میکنی....بعداز من با کس دیگه ای دوست میشی یا نه...؟؟؟؟

امیرم تنها خواهشی که ازت دارم اینه که بعد از تموم کردنمون اگه منو جایی دیدی بهم اخم نکنیا.....

من تحمل بی محلیات.....اخمات....گریه هات و...ندارما.....

دوست داشتم داستان زندگیه منو توهم مثل زندگیه مریم وعلی بشه نه این که به خاطرهم خودکشی کنیم..نه

این که فقط مرگ باشه که منو تورو از هم جداکنه....

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

 

 

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

 


 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

 

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

 

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

ازت خواهش میکنم هیج بلایی سر خودت نیاریا .... اون طوری من هیج وقت خودمو نمیبخشم..هیچ وقت

من...من نمیدونم چی بگم....بگم میخوام به خاطر اینده ام باهات تموم کنم..... اینده ای که توتوش نباشی به چه

دردم میخوره ....ها؟؟؟

شاید دلیل تموم کردنم اینه که میدونم....میدونم یه روز خونواده ام همه چیرو میفهمن....همه چیرو

مامانم ازم انتظارای زیادی داره مهم ترینش خوشبخت شدنمه....به این اعتقاده که نباید با پسری دوست بشم....

منم میخوام به حرفش گوش کنم خودمم از ته دلم رازی نیستم که با پسری دوست باشم

از اولش باهات شروع کردم وباهات موندم چون ازته دلم دوست داشتم ودارم....

تصمیمم این بود که برای همیشه باهات بمونم....وگرنه باهات شروع نمیکردم.....

از یه طرف واقعا میخوامت .... از یه طرف نمیخوام با پسری دوست باشم و .....

دوست دارم این من باشم که منتظرت میمونم تا از مدرسه بیای....وبعضی اوقات تو منتظرم باشی نه کس دیگه...

من از خودم مطمئنم که هیچ کس بعد از تو جاتو نمیتونه تو دلم بگیره.....

وامیدوارم در مورد تو هم این جوری باشه.....

امیرعلی برای همیشه دوست دارم....برای همیشه

 

دیگه نمیخوام باهات تموم کنم....

نه اینکه قراره این سایتو بخونیو همه چیزو بدونی ... نه...

چون دوست دارم نمیخوام مال کس دیگه ای بشی......

نمیخوام....

با قاطعیت میگم تا اخرش میمونم.....هرچی که میخواد بشه.....

نمیخوام خودم باعث جدایی مون بشم....

من کاری نمیکنم.....بقیه شو میسپارم به خدا و سرنوشت......

اگه خدا بخوادحتما همه چی درست میشه.....

دوووووووووووست داااااااااارم

برااااااااااااااااااااای همییییییییییییییییییییییییییییشه

 

یادتونه اول اشنایی مون میگفتم با هیچ پسری دوست نمیشم...؟؟؟

دلیلام هم گفته بودم.....درسته...؟؟؟؟

ولی امیرعلی اخرین کسیه که باهاش دوست میشم.....اولی و اخری.....

دیگه حتی نمیخوام حرف تموم کردنو پیش بکشم....

ولی این بار مجبورم....

اگه اون باهام تموم نکنه من تموم نمیکنم.....هیچ وقت

 

هر حرفی که میخوام به امیرعلی بزنم ولی نمی تونم میگه میخوای تموم کنی.....؟؟؟

البته تقصیر خودمه ها......از بس حرف تموم کردنو زدم که اونم الان این جوری میگه....

امروز که زنگ زده بود گفت :

دیگه زدم به سیم اخر دارم میرم مغازتون .....

گفتم برای چی...؟؟؟

گفت میخوام تورو خواستگاری کنم.....

بهش گفتم نره اونم مدام میگفت چرا...؟؟؟

منم میگفتم نمی خواد دیگه.......

ولی فکر کنم فکر کرد چون نمیخوامش این حرفو زدم....

ولی من واقعا میخوامش ولی الان خیله زوده برای من که بخوام...

وقتی تنهام وفکر میکنم.....با خودم میگم....

منو امیرعلی میتونیم 10 سال با هم دوست بمونیم.....

تو این مدت مادر پدرامون میفهمن یا نه....؟؟؟

اصلا اتفاق دیگه ای نمی افته که باعث بشه که مجبور بشیم هم دیگرو ترک کنیم...؟؟؟؟

یا مثلا مامان بابامون نفهمیدن.....اتفاقی هم نیفتاد تا از هم جدا بشیم.....

مادر پدرامون با ازدواجمون موافقت میکنن یا نه....؟؟؟؟

در اینده زندگی خوبی خواهیم داشت یا نه....؟؟؟

امیرعلی شاید اگه این حرفارو بخونی و از دستم ناراحت بشی.....

ولی به خدامن بهونه نمیارم که باهات تموم کنم...نه....

فقط من همیشه به اینده ام فکر میکنم واین که کاری که انجام میدم در اینده چی میشه....؟؟؟

همین.....

 

الان ساعت 1 بعدازظهر روز5 شنبه است و میخوام بعد از2ساعت برم باشگاه.....

امین پسرخاله ی امیرعلی با لاله دوست شد...... یعنی من وامیرعلی واسطه اشون بودیم.....

نمیدونم چمه..... یه حالی دارم.....

میخوام خوشحال باشم ولی یه چیزی مانع میشه......نمیدونم چیه.....

ولی هرچی هست خیلی قویه.....خیلی

میخوام بگم دلتنگیه.....ولی بیشترکه فکر میکنم میبینم نه.....یه چیز دیگه ست.....

فقط یه چیز درموردش میدونم.....اینکه دلشوره دارم.......

فردا 13 ابان روز دانش اموزه وراهپیمایی.....

10 صبح میرم مدرسه و از اون جاهم قاطی بقیه میشیم.......

میخوام درمورد یه چیز دیگه حرف بزنم تا متوجه حال بدم نشم ولی نمیشه.....

میخوام گریه کنم ولی حتی یه ذره هم گریه ام نمیاد......

یعنی چم شده.....؟؟؟؟

احساس میکنم چیزای ناگفته ی زیادی برای گفتن دارم......

ولی نمیتونم بگم.....حتی برای شما

شما بگین چی کار کنم......؟؟؟؟؟

این دلشوره دست از سرم بر نمیداره.....

کمکم کنین.....

 

دیگه بی خیالش شدم .....

کاش کلاس ساعت 2شروع میشد ومنم الان میرفتم .......

مشغول میشدما وهمه چی یادم میرفت.....

 

امروز رفتیم راهپیمایی.....

موقع برگشت رفتیم مغازه ما...من... لاله....راضیه.....ریحانه....فاطمه....

چندتا پسر اذیتمون میکردن ماهم ترسیدیم بیان تو مغازه و.....

به خاطرهمین در رو از پشت قفل کردیم......

نشسته بودیم که دو تا دختر کوچولو خواستن بیان تو ولی نتونستن.....

من رفتم درو باز کنم ولی هر چی زور زدم نشد که نشد.....

امیرعلی وامین هم متوجه شدن....وبهمون خندیدن....

خلاصه نیم ساعت بعد بابام اومدبا هم درو باز کردیم ....

بچه هارفتن وماهم رفتیم دنبال مامانم وبعد از اون جا رفتیم خونه مادربزرگم.....

اون جا بعد از نهار خوابم برد....

بابام گفت نخواب باباجون پاشو درستو بخون...

ولی مامانم گفت بزار بخوابه بیچاره این قدر زور زده درو باز کنه خسته شده.....

خلاصه امروز یه مکافاتی بود......

صابرم اومده بود با لباس بسیجی......

دقیقا از پیشم رد شد ولی متوجه من نشد....

ولی تو مغازه که بودیم با دوستش اومدن از پیش مغازه رد شدن....

بی شعور چشمم رو دراورد....همچین بد بهم نگاه کرد....

احمق......

 

شارﮊ گوشیم تموم شده 15 ریال برام مونده....امیرعلی دیگه بهم نگفته که برات شارﮊ بخرم.....

میدونه درهرصورت من قبول نمیکنم ولی همیشه یه تعارف میکرد......

امروزرفتم باشگاه به لاله گفتم به امیرعلی اس بده بگو :

ساحل شارﮊ نداره یه ربع به3بهش زنگ بزن البته اگه کاری باهاش داری....

یه ربع به3 توباشگاه بودم تا3صبرکردم زنگ نزد....

باخودم گفتم حتمالاله بهش نگفته......

4ونیم که تعطیل شدم گوشیم روکه نگاه کردم 14 بار مبینا زنگ زده بود ویک بارم 5دقیقه به4 امیرعلی.....

نمیتونستم تک بزنم که بهم زنگ بزنه چون شارﮊم حتی به یه تک هم نمیرسه.......

اعصابم داغون بودتو خونه که بودم گوشیم تو اتاقم بود و رو سایلنت...خودم هم تو اشپزخونه دنبال خوراکی بودم...

برگشتمو دیدم 5دقیقه پیش امیرعلی زنگ زده بوده.....

بدترداغون شدم......کتابم رو از مامانم گرفتم تا بخونم....

اسمش کویره تشنه است.....خیلی قشنگه....از کتابای خانم مریم اولیایی.....اینقدرغم انگیزه که هربار

میخونمش گریه میکنم.....

حالم بد بودومیخواستم گریه کنم....چون نه صبح دیده بودمش....نه صداشو شنیده بودم.....

کتاب تو دستم بودوکنار بخاری اتاقم نشسته بودم وبغض کرده بود......

درحین این که گوشیمواز کیفش درمیاوردم از ته دلم خواستم که امیرعلی زنگ بزنه....

گوشیموازکیفش دراوردمودیدم کسی زنگ نزده.....با قفل کردن گوشیم تماسی که امیرعلی گرفته

بودو رد کردم.....(یعنی بافشاردادن دکمه قفل گوشی تماسش رد شد)

خودمم هم نفهمیدم چی شد....ماتو مبهوت بودم.....

تا الانه که منتظرم زنگ بزنه ولی نزده......

خودم رو هزاران بار لعنت میکنم که چرا این طوری کردم.....

درسته که دست خودم نبود ولی....چیزی بود که شده بود....

قبل از این که بالاله حرف بزنم وقضیه رو بفهمم...

فکرمیکردم که...:

همون طورکه هاله صبح تو مدرسه بهم گفت:رابطه مون کمرنک شده.....

احساس میکردم که امیرعلی ازکس دیگه ای خوشش اومده.....

میخواد ولم کنه ولی نمیتونه....چون ادم باابروییه.....

چون که دیگه مثل سابق باهام حرف نمیزنه.....

قبلا یه طوردیگه جوابمو میداد.....چه طوری بگم به قول معروف باذوق جواب میداد....

ولی حالا....

حالا....یه خورده سرد ترجواب میده......

چندبار خواستم بهش بگم ولی نتو نستم بگم....

ولی بعد ازاین که به لاله زنگ زدم گفت :بهش اس دادم گفتم یه ربع به3 زنگ بزنه.....

بعد وقتی خواب بودم اس داده بود چرا ساحل گوشیشو خاموش کرده حرصمو دراورد....

نظرم عوض شد گفتم مثل اینکه خیلی هم بی فکر نیست.....

مشکل از گوشیه من بوده.....چون مامانمم میگفت زنگ زدم گفت دردسترس نیستی....

خلاصه اینکه خیلی ناراحتم نه صبح دیدمش ..... نه صداشو شنیدم.....حتی دیروزم ندیدمش.....

فردا 4شنبه اخر هفته واخرین روز از هفته که میریم مدرسه......

به جون خودم اگه فرداهم نبینمش دیگه خودمو نمیبخشم.....

هیچوقت....

 

سه شنبه شب (یعنی شب عیدغدیر)خونه ی مادربزرگمینابودیم......

مامانم اومد تو اتاق نماز بخونه منم داشتم درس میخوندم......

گوشیموگرفتو دید که از2000تومن شارﮊ فقط 400تومن مونده......

رفت به امیرعلی اس دادم که دیگه بهم اس نده مامانم شک کرده....

اونم گفت باشه.....

بهش گفتم که اگه مجبورشدم باهاش تموم کنم حلالم کنه.....

گفت : من باهات تموم نمیکنم.....من میمیرم...

من دوستت دارم.....لازم باشه باهمه میجنگم که بهت برسم.....

داشتم بهش جواب میدادم که مامانم اومد تو اتاق وگوشیرو ازم گرفت هم اس امیرو دید هم

اس منو که نوشته بودم.....که حالا که چی میخوای بگی من دخترتونو میخوام که بدبختم کنی؟

هیچی نگفت وگوشیرو گذاشت تو کیفشو رفت.....

من موندمو یه دنیا غم وغصه...وگریه زاری....

چون اون شب عمومینا هم اون جابودن چیزی بهم نگفت.....

نامه ای نوشتم برای مامانم با این شرح:

(( مامان جونم

چه انتظاری ازم داشتی چی شدم.....

منوببخش به خدابچگی کردم .......شیطون گولم زد...

اگه امیرعلی به پام نمینشست این کارو نمیکردم....

اون دوسم داره منم دوسش دارم....به خداهوس نیست....

نمیدونم میدونی یانه ولی اگه به فاطمه زهرا قسم بخورم دروغ نمیگم...

به فاطمه زهراقسم اگه منو نبخشید خودمو میکشم

اگه میخوای کتکم بزن......گوشیروبرای همیشه ازم بگیر.....اصلا منو بکش...

فقط منوببخش...

فقط تنهاخواهشی که دارم اینه که جلوی خودم با امیرعلی حرف بزنید....

میخوام بدونم چه جوابی میده.....

اگه هم بهم ثابت بشه دوسم نداره من برای همیشه عاشقش میمونم......))

خیلی چیزانوشتم که الان حضور ذهن ندارم که براتون بگم.....

فرداصبحش رفتم مدرسه با چشمای پف کرده....

تو بغل لاله چه قدر گریه کردم......

تعطیل که شدیم رفتم مغازه مامانی خوب باهام رفتار کرد.....

تا قبل از 4 ساعت پیش باهام درمورد اشتباهی که کرده بودم حرفی نزد......

امیرعلی رو بعد از تعطیل شدنم دیدم که چشمای اونم پف کرده بود...

فهمیدم که گریه کرده بود.....

امروز صبح مامانم باهام حرف زد:

-اگه واقعادوستت داشت همون اولش اصلا بهت شماره نمیداد تو دلش نگه میداشت....

میگفت بزار سن من به ازدواج برسه یه سروسامونی بگیرم بعد میرم خواستگاریش....

این جورپسرا مخصوصا تو این سن فقط دنبال حرف زدن با دختران......

تو هم اشتباه کردی نباید شمارشو میگرفتی.....اگه هم گرفتی میاوردی میدادی به من.....

من بهش زنگ میزدم تا میفهمید که دختر من از این ادما نیست......

شاید علاقه تو هوس نباشه ولی برای اون هوس مطمئن باش.....

حالا من باور کردم که واقعا دوستت داره....اخرش که چی....؟؟؟؟بعدش میخواد

5-6سال صبر کنه...؟؟؟؟از کجا معلوم تنها فقط باتوئه.....من خودم چندباردیدم که

وقتی تو توی مدرسه ای با گوشی مدام حرف میزنه.....ادم با فامیلش که این قدر حرف نمیزنه....

-        اخه مامان اون که با من هم شیفت گوشی هم که مدرسه نمیبره....

-خب روزای دیگه چی.....؟؟؟بزار به بابات بگم اون حتمایه راه حل داره....این بار میبخشیمت

چون بچه ای ....بچگی کردی...نادونی.....مطمئن باش نظربابات بهت عوض نمیشه....

-حالا نمیشه خودت به امیرزنگ بزنی وباهاش حرف بزنی...؟؟؟

-نه مامان جان نمیشه.....زنگ بزنم بهش چی بگم....؟؟؟؟

-این که دست ازسرم برداره.....

-این کار من نیست این کار باباته.....اگه من بگم بابات میگه که شما نباید زنگ میزدید....

((باحرفای مامانم قانع شدم که عشق امیرعلی فقط یه هوسه......که نمیتونیم باهم خوشبخت بشیم

برای همین تمام عواقبشو پذیرفتمو.....قبول کردم که مامانم به بابام بگه.....))

مامانی میگفت:

-من یه ماهه که بهت شک کردم از همون موقع که شارﮊت تموم شد.....از چشمای سرخت....

گونه های باد کردت......تو اتاق تنها نشستنات و...

بابات بهم گفت که ساحل چرا این جوری شده.....این یه چیزیش شده....از تو داره داغون میشه....

((خلاصه این که هرچیزی که درمورد امیرعلی میدونستم بهش گفتم وقرار شد که به بابام بگه ......

دلم میخواد به امیرعلی زنگ بزنمو بگم....:

بهتره دست از سرم برداری چون بابام قراره باهات برخورد کنه.....اگه اون جور که میگی واقعا

دوستم داری صبر کن.....5-6 سال صبر کن بعدشم بیا خواستگاری.....

میدونستم یه روز مامانم منو باحرفاش قانع میکنه.....قانعم کرد که 3 هفته منتظرموندن پسرا به معنی دوست داشتنشون نیست

برای زندگی با یه نفر شاید دوست داشتن مهم باشه......

ولی مهم تر ازاون مردونگی مهمه......مرد زندگی بودن مهمه.....

مامانم گفت به شرطی این قضیه تموم میشه وبابات بهش میگه که دست از سرت برداره

که تو هم دست از سرش برداری ها....؟؟؟؟

منم گفتم باشه.....ولی نمیدونم چه طوری میتونم فراموشش کنم.....؟؟؟؟

-اگه یکی دوماه نبینیش باهاش حرف نزنی فراموشش میکنی به خدا...

-اخه هر روز جلوی چشممه هر روز میبینمش....

-منم همینو میدونم ولی خب ......

هنوز کتاب زندگی ساحل وامیرعلی بازه وقراره که تا چند روز اینده بسته بشه

 

دارم سعی میکنم فراموشش کنم......دلم براش یه ذره شده.....

برای نگاهاش....خنده هاش...صداش...حرفاش ....کاراش......

دیشب که خونه ی دایی ام بودم.....وقتی سرسفره پسردایی ام کنارم نشست....

خودم رو لعنت کردم که :

چه طورمیتونم ببینم که به جای دستای گرم امیرعلی دستای یخ زده ی یه غریبه تو دستام باشه....؟؟؟؟

چه طورمیتونم تحمل کنم که به جای امیرعلی جسم سرد یه غریبه پیشم بخوابه....؟؟؟

چه طور میتونم بدون اون زندگی کنم....؟؟؟؟

اینده ای که اون توش نباشه رو میخوام چی کار...؟؟؟؟

خدایا....ای همه ی امید من برای زندگی.....

صدامو میشنوی...؟؟؟؟ به حرفام گوش میدی....؟؟؟؟

صلاح میدونی که ما باهم باشیم.....؟؟؟؟

در اینده زندگی خوبی خواهیم داشت یا نه...؟؟؟

عشقش نسبت به من واقعیه...؟؟؟؟هوس نیست...؟؟؟

به امیرعلی فکر میکنم.....ولی احساس میکنم دیگه عاشقش نیستم.....

به خاطراین که عشقم یه هوس بود.....یا شایدم هنوز درک نکردم عشق واقعی چه جوریه....؟؟؟

به این فکرمیکنم که امیرعلی چی کارمیکنه.....

وقتی که پدرم باهاش صحبت کنه که دست از سر دخترش برداره.....

چه جوابی میده....؟؟؟؟

-چشم....؟؟؟؟

-یا نه....؟؟؟؟

یا همون طور که خودش میگفت مامانش رو میفرسته.....

تا بگه این دوتا درسته که بچه ان ولی همدیگه رو دوست دارن.....

میخوان بهم برسن.....

ولی ایا این منو هم دربر میگیره یانه...؟؟؟

میخوام تو اینده با امیرعلی باشم یانه...؟؟؟؟

اگه همون طور که مادرم بهم ثابت کرد که عشق پسرا همش یه هوسه.....

بهم ثابت بشه که امیرعلی واقعا دوستم داره ....

اره باتمام وجود میخوام که اینده مو با اون بسازم......

وقتی بشنوه که دیگه عشقشو باور ندارم چی کار میکنه......؟؟؟؟

وقتی بفهمه دیگه حاضر نیستم تو چشماش نگاه کنم......

حاضرنیستم بهش بگم دوستت دارم......چی کار میکنه....؟؟؟

ایا بازم میخواد که با من باشه...؟؟؟؟

خدایا تنها امیدم خودتی.....تکیه گاهم تویی.....

خودت به این بنده ی حقیرت کمک کن......

زندگیش داره خراب میشه......

خواهش میکنم.....

یا کاری کن امیرعلی دست از سرم برداره.....(من به جهنم که بتونم فراموشش کنم یا نه...)

یا این که عشقش واقعی باشه....

خواهش میکنم....

نویسنده : ساحل . سارا ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
نویسنده : پرشین بلاگ ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک